آموزه 13: مدیر - تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 16:37
روزی مدیر اعصاب خرد کنی به نزد استاد رفت و از او طلب دعا نمود، استاد در پاسخ گفت: تو را جقی نیمروز تا کارمندان دمی از آلت تو بیاسایند. + نوشته شده در شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۶ساعت 13:48 توسط آبگین |
آموزه 10: فلزات سنگین - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 10:07
از احوالات شگرف استاد فرمق ما این بود که چون به بازار فلزات سنگین (Heavy Metal) گذر می نمودی، در آن کوبش های سهمگین و عربده های پر طنین، چنان به شور و سرود می رسیدی و آواز دین سردادی و لبیک آن وجود بی نشان و حضور بی مکان گفتی. + نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 8:44 توسط آبگین |
آموزه 11: تلنگر - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 10:07
استاد جوانی دید سر در جیب تفکر فرو برده بود، بی درنگ انگشتی بر عضو خصوصی او بنهاد و جوان به روشنایی رسیدند. + نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 16:21 توسط آبگین |
آموزه 12: دست فرمان - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 10:07
روزی استاد فرمق را پرسیدند چگونه چنین نیکو دست فرمان و دست بر ران داری، گفت آنطور که را شش و هشتیان راندند من نراند و آنطور که آنان زدند من نخواندند و یاران همگی به روشنایی رسیدند. + نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 7:14 توسط آبگین |
آموزه 1: نهیب - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 11:37
روزی استاد فرمق طبق عادت مالوف، چخدی ماندی به ظهر به سرکار رسید، در این هنگام به همکاران نهیبی زد و گفت: کار کنید، تنبلا!!! و آنگاه همه به روشنایی رسیدند. + نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 14:53 توسط آبگین |
آموزه 2: خمیازه - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 11:37
روزی از همکاران که از کبار و نوادر عالم بود، پس از سه شیفت کاری شب هنگام به نزد استاد رسید، خمیازه کشان از بد زمانه با استاد میگفت، در پاسخ استاد گفت: «خوشگلی هاتو میبری جای دیگه، ک و ن تَلَق تولوقیهاتو میاری اینجا». و آنگاه آن همکار خمیازه درید. + نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 15:42 توسط ...
آموزه 3: پنجره - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 11:37
آموزه 3: پنجره روزی استاد نبود ولی پنجره اش بود؛ یاران آنرا گشودند و به روشنایی رسیدند. + نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 7:56 توسط آبگین |
آموزه 4: ارتقا - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 11:37
روزی کاردانی آزمایشی به استاد فرمق گفت: چگونه به این مایه و پایه رسیدی،و استاد گفت: « با ارتقا نرفتن» و کاردان به روشنایی رسید. + نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 8:50 توسط آبگین |
آموزه 5: تا کی تهدید - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 11:37
روزی از همکاران که همواره به پهنه پشت استاد نظر داشتی، او را تهدید به کنج گیری نمود، استاد در پاسخ گفت: « همش وعده و عید» و یاران به روشنایی رسیدند. + نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 9:16 توسط آبگین |
آموزه 6: ارادت صائب تبریزی شاعر بلند پایه به حضرت استاد فرمق - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 11:37
بر کسی پوشیده نیست که مقام علمی استاد در اطراف و اکناف عالم زبانزد خاص و عام بود و همگان بر آستان ارادت استاد سر نهاده بودند و عرض خاکساری می کردند. از جمله کسانی که با استاد حشر و نشر داشت و در کلام و اشعار خویش استاد را ستوده بود؛ استاد بی بدیل شعر جناب صائب تبریزی بود که در این طریق شعر زیر نمون
آموزه 7: لاجرجروا - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 11:37
روزی جوان پر جوش و کوشی به نزد استاد رسید و از او پرسید که چگونه به این دیرپایی و دیر زییییی رسیدی؟ استاد در پاسخ گفت « لاجِرجِروا». و جوان به روشنایی رسید. + نوشته شده در شنبه ششم خرداد ۱۳۹۶ساعت 7:38 توسط آبگین |
آموزه 8: کهنه دلق - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 11:37
روزی جوانی پر شور و شر به استاد گفت: استاد! ستادی بزن تا از تو حمایت کنیم. استاد در پاسخ گفت: « ماییم و کهنه دلقی». + نوشته شده در شنبه ششم خرداد ۱۳۹۶ساعت 9:9 توسط آبگین |
آموزه 9: جامه اهلیت - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 11:37
روزی دوستی به استاد فرمق گفت: استاد بیا و کهنه دلق خویش واگذار و جامه نو اهلیت به تن کن. استاد بی درنگ گفت، « یکبار بیست دست اسپریتوشو گرفتم» + نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد ۱۳۹۶ساعت 11:11 توسط آبگین |
فلزات سنگین - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 11:37
از احوالات شگرف استاد فرمق ما این بود که چون به بازار فلزات سنگین (Heavy Metal) گذر می نمودی، در آن کوبش های سهمگین و عربده های پر طنین، چنان به شور و سرود می رسیدی و آواز دین سردادی و لبیک آن وجود بی نشان و حض بی مکان گفتی. + نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 8:44 توسط آبگین |